جلال الدين الرومي
76
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
سوار بود ، پادشاهانند و آنك گوسفند برو سوار بود ، درويشانند كه از مردمان چيزى گدايى مىكنند و آنك دنبهاش را گرفته بود ، آن مثل مرديست كه كارش به پايان آمده است و اجلش نزديك رسيده و نمانده است الّا اندك . شعر چندت اندوه پيرهن باشد * بو كت آن پيرهن كفن باشد و آنك ديدى كه دو شاخ گوسفند را گرفته بود « 1 » مثل آنكس است كه در دنيا زندگانى نكند ، الّا به مشقتى و رنج بسيار و آنك پستانش را گرفته بودند و مىدوشيدند ، بازرگانان و خداوندان سرمايه و سود باشند و گفت : ديدم مادهسگى ، سگ بچگان در اندرون شكم مادر بانگ مىكردند . گفت اين مثل آنهاست كه سخن بىوقت گويند . ايشان به مثل سگبچگانند كه هنوز در شكم مادرند و بانگ مىكنند . شعر گر در سر و چشم ، عقل دارى و بصر * به فروش زبان را و سر از تيغ بخر ماهى طمع از زبان گويا ببريد * زان مىنبرند از تن ماهى سر عازم گفت : اى شيخ فهم كردم ، آنچ گفتى اكنون خانهء فلانه كه بسيم مىرود ، كجاست و در كدام محله است ؟ مىگويند سخت شاهده است و من بهوس او آمدم . شيخ سه بار بر روى عازم تف كرد و گفت ، اى بدبخت پندهات دادند ، به گوش نكردى ، مثالها « 2 » نمودند ، التفات نكردى . من شيخ نيستم ، من ملكالموتم ، بدين صورت نمودم و اين ساعت جانت را بستانم بامر حق و مهلتت « 3 » ندهم كه آب خورى . در حال ، عازم زرد
--> ( 1 ) - گوسفند گرفته نسخه . ( 2 ) - مثلهات نسخه . ( 3 ) - مهلت نسخه .